تبليغاتX
خیالِ "سبز"حوصله
خیال حوصله بحر می پزد هیهات........چه هاست در سر این قطره محال اندیش
لنگه کفش ابوذر 

با خودم گفتم خدایا نکنه اگر بنویسم فکر بشه واسه اینکه می خوایم جمهوری اسلامی کاریمون نداشته باشه به بوش و موش و ...دری وری می نویسیم..تو همین فکرا بودم که از اقدام کاملا به جا و ابوذروار ِ خبرنگار عراقی بگویم یا نه..تا اینکه امروز روزنامه اعتماد سه شنبه را خواندم و گزارش سفر این گُراز را به افغانستان و عراق...دیگر نتوانستم ...هر چه هم می خواهند اسمش را بگذارند....خلاصه من مانده ام این بی شرف، این لجن، این آشغال چرا خلق شد....8 سال خون و خون و خون....چه قدر زبون است آخر...آخر انسان چقدر حقیر و شیطان صفت....دلم واقعا سخت گرفت...برای خودم و هم جنسان خودم در منطقه...افغانی، عراقی، فلسطینی و... چرا باید ما چنان کرده باشیم و چنان کنیم که متوصل به همچین حیوانی شویم و بگوییم مردم افغانستان خیلی  زودتر می خواستند شما را ببینند و از مشکلات بگویند...بغضم، نفرتم، اشکهایم و این کیبرد همه می خواهند فریاد بزنند...کثافت، بی شرف با وقاحت می گوید: من نمی توانم بمانم، یه زنم قول داده ام در مهمانی کاخ باشم....خداااااااااااااااااااااااااااااا

همه ی راستهای جهان خون خوارند....فرقی ندارد...چه لمپنِ نفتی ایرانی اش با حامیان سعید امامی گونه شان ، چه قاچاقچی های اسلحه جهانی اش با حمایتهای گاوچرانهایی چون دیک چنی، چه.....

خدایا در این روز عزیز، به حق علی به ما توانایی بده مسیر توسعه کشورمان را خود بپیماییم.....

عیدتون مبارک.

|+| نوشته شده توسط مهدی پوررحیم نجف آبادی در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 | موضوع:
شب عید قربان 

همیشه برایم عید قربان حال و هوایی داشته..نمی دانم اما خیلی دوستش داشته ام. هر سال دم این عید که میشه اتفاقی برایم افتاده و سپس حلاوت هدیه خداوند را چشیده ام تا به کل خودم قربانی نشوم....

و این همه نبود که نمرودیت را ریز و درشت تجربه کرده ام...

در درونم بتهای گوناگون...و از سر لطف خدا هنوز زنده است ابراهیم وجودم که بشکنم آنها....

خلاصه امسال هم این عید برایم بزرگترین هدیه را آورد...هدیه ای که اینک نه از سر خودخواهی که از سر شناخت به این رسیدم که هر کس اندازه ای دارد و این اندازه را رعایت نکنی چون ماری می شود بر گردنت که خلاصی از نیشش اگرچه ممکن است اما دردناک است...اما اینک یک تجربه بر دوشم که گاهی چرک را باید دارو زد و خورد تا درمان شود اما آموختم برخی غده های چرکین را باید کَند و دور انداخت....خوشحالم از اینکه جلوی خشم پدر را گرفتم که اگر چه برای من به جوش آمده بود اما شاید اگر اتفاقی که ممکن بود بیفتد، می افتاد اینک من اینجا از خودم راضی نبودم...دلم هوای دیگری کرده؛ هوایی که شان من باشد..این شان را می سازم...آره می دونم آرمان گرا هستم؛ ناممکن ها را طلب می کنم...."بیا بگذریم از راه های بی نقشه
بيا واقع‌بين باشيم:
يعني ناممكن را بخواهيم
(چه گوارا)"

این شب با خدا، با ابراهیمش پیمان می بندم که در حد توانم دورانی بسازم...من خیلی بالاتر و برتر از این جایگاهی هستم که امروز در آنم...امشب با خدا پیمان می بندم که همه چیزم را در راهش فدا کنم؛ مال، آبرو، جان و...و از هم او می خوام که مرا در این عهد یاری کند و تقوای راه را هم در من افزون کند و مگذارد لحظه ای از یادش و حریمهایش غافل شوم.

..........................................................................................................................................

خدایا این درد را باید به کجا برد؟ جمهوری اسلامی و شهدای ۱۶ آذر؟ جمهوری اسلامی و استکبارستیزی؟ جمهوری اسلامی و مقاوت؟ جمهوری اسلامی و عدالت؟ جمهوری اسلامی و مبارزه با تبعیض؟ جمهوری اسلامی و مبارزه با فساد...؟ جمهوری اسلامی و.....وای فهمیدم از کجا خوردیم....از کجا قافله را باختیم....آره....جمهوری اسلامی و خدا؟

امیر! خودمان کردیم

کمال! انتخاب مطلبتان به دردم آورد..عکس شماره 100

..........................................................................................................................................

دو مطلب برایم آمده است در مورد خاتمی...ان شائ الله با یک تدوین در اسرع وقت اینجا می گذارم...فقط یک سوال دیگر به جمع دیگر سوالهایی که از ایشان پرسیدم...؟

 آقای خاتمی! دوم خرداد، حاصل سالها مقاومت و ایستادگی جریاناتی بود که دهه ی ۶۰ تا نیمه دهه  ۷۰ از آرمانهای انقلاب دفاع کردند...آرمانهای شریعتی در نوارهایش و کتابهایش؛ جریان ملی و مذهبی، شخص مهندس سحابی،  شخص آیت الله منتظری، جریان آیت الله منتظری، بخشی از فرماندهان و بچه های جنگ چون حاج داوود کریمی،کارهای فکری و استراتژیک و انباشتهای همه اینها...شما با میراث انباشته تا آن سال که به دست شما و یاران درون حکومتیتان افتاد چه کردید جز بر باد دادن آنها که اکنون که میراثی هم در کار نیست قصد به قدرت رفتن دوباره کرده اید؟ نگویید که اینبار خود انباشتی فراهم کرده اید یا چیزی ساخته اید و میراثی دست و پا کرده اید که مضحکترین حرفیست که می توانید شما و یاران اصلاح طلبتان ادعا کنید.

...........................................................................................................................................

این یکی را هم بخوانید تا بدانیم مدعیان انقلاب و جنگ و دین و...چه می کنند....نمی دانم چه سریال خوبی بود امام علی...آن اواخر را می گویم...همان که معاویه را هم در بر می گرفت.

حکم برای آقای لطفی: حق فعالیت فرهنگی نداری؟؟؟!

...........................................................................................................................................

و از همه مهمتر؛ این روزها بیش از پیش خوشم، خوشم که ناخوشم

 

|+| نوشته شده توسط مهدی پوررحیم نجف آبادی در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 | موضوع:
خوشم؛ خوشم که ناخوشم 

 

اين روزها خیلی خوشحال و امیدوارم به زندگی؛ مدام این ترانه بر لبم جاری " خوشم؛ خوشم که ناخوشم " . فکر می کنم به سرفصلی قدم نهاده ام که اینک بالابرندگی را تجربه کنم...بالابَرَم . بالابُرده شَوم.."ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا وهب لنا من لدنک رحمة انک انت الوهاب"

خدایا به سپاس این همه نعمت که من ارزانی داشتی با تو پیمان می بندم که هیچگاه یاریگر ظالمان نباشم و از هم تو می خواهم که ضمانت کنی مرا در تردیدهایم، لغزشهایم، بحرانهایم و کمبودهایم. خدایا به واقع دوستت دارم.

***

مطلب زیر را اوایلی که بلاگ را راه انداختم نوشتم که ماحصل بحرانهایی بود که آن روز گریبانگیرم بود. بی مناسبت ندیدم دوباره اینجا گذارمش باشد که تلنگری باشد هم بر خودم هم بر تو.

که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکلها

 

ساعت 12:30 ظهر ميدان وليعصر حدود 1 ماهِ قبل: يه موتوري با سنِ 45 سال که پشت ترکش خانمش بود، ناگهان پيچيد جلوي يک موتوريه ديگه. موتوري دوم يه فحش خيلي خيلي زشت به مرد 45 ساله داد. او پياده شد و شروع به درگيري.....

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی پوررحیم نجف آبادی در جمعه هشتم آذر 1387 | موضوع:
بالا