خیالِ "سبز"حوصله |
خیال حوصله بحر می پزد هیهات........چه هاست در سر این قطره محال اندیش
|
|
درباره وبلاگ
![]() مهدی پوررحیم، فارغ التحصیل رشته مکانیک دانشگاه علم و صنعت، 27 ساله، فعلا راهِ بی نقشه دلخواهم دقیقا ترسیم نشده؛ یه کم داره دیر می شه می دونم؛
اینجا از همه چیز می نویسم به امید خدا؛ از آرمانها، دغدغه ها، شکست ها و عشق ها و وجدها.... منوی اصلی
آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
آقای سروش ما از یاد نخواهیم برد(1)
چند وقتی است دل و ذهنم درگیر این مساله است که بنگارم از آنچه سروش بر سر نسل ما آورد. اما دو چیز مرا از آن باز می داشت: یکی نکند گفتنی های تکراری من توهین به بزرگتری باشد و دیگری آنکه چقدر مسلطم به آنچه می گویم؟ اما اینک به واقع وقتی است که بغضم می ترکد. وقتی صحبت های درد دل گونه محمود دولت آبادی و نگاه و مِهر ملی اش را می خوانم و آنگاه پاسخ زشت و کینه ورزانه سروش را زخم های کهنه ام سر باز می کنند. پس با اذعان به اینکه من تنها به عنوان یک دانشجوی سالهای 80 و یک انسانی که آنچنان از حکومت دور است که نتوان بر او طمع وعده ای یافت این نگاشته را می نگارم. اما قبل از آن باید بگویم در حرفهای بی اساس پسر سروش که از پدر تنها میراثش یعنی کینه توزی را آموخته است در مقابل انتقاد یکی از یگانه های دوران یعنی تقی رحمانی نیز این انگیزه یافت می شد و در ماه اخیر در ضمیمه روزنامه اعتماد چاپ شد، به انگیزه اخیر پیوند خورد. 1. دکتر سروش به واقع معلمی کردند برای بخشی از جریان دانشجویی در اواسط دهه 70 تا اوایل دهه 80. این معلمی هم به بار نشست. اما اینکه دکتر سروش بر معلمی خود می نازند جای بسی شرم دارد. آخر یکی بازرگان و طالقانی است که منش و روش و دیدگاهش به جمع گرایی، ایران دوستی، مذهب به عنوان راهی که باید رفت در نسل 40 و 50 می انجامد و انسانهایی تراز را چون حنیف نژاد و... به ایران هدیه می کند اما یکی هم خروجی اش به فردگرایی، مذهب انتزاعی و هپروتی، آمریکا و غرب دوستی می انجامد. چه نمونه ای بهتر از علی افشاری و آنچه که او پی گرفت. اما او تنها بُلد شد و کسی خبر چندان نیافت که دیدگاه ها و روش و منش سروش چه بر سر خیل دانشجویانی آورد که سالهای معلمی ایشان از سفره ایشان قوت برگرفتند. من تقریبا هر روز و هر روز سیری را دیدم در کنارم دوستان بهره برده از این قوت طی کردند که به واقع جز شرم برای سروش چیزی باقی نیست. اول مذهب به درون رفت. مذهبی که سالها بود جریان روشنفکری دینی از آن به عنوان مذهب برای زندگی یاد می کرد به خلوتی رفت و در تضاد با یاوه های بخشی از حاکمان تحت عنوان اسلام اجتماعی به مذهب درون روی آورد. اما حکایت تنها به اینجا ختم نشد. سروش که اساسا چیزی جز ضدیت را بر سر سفره اش سرو نکرد آیا دید دانشجویانی که کم کم مذهبی که قرار نبود به کار آید را طبیعتا و منطقی به کل رها کردند و دست آخر هم بر مبانی اینکه اساسا هدف معنا ندارد یا اینکه اصول دیگر چه مزخرفی است حکم راندند. ما خوب یادمان مانده است تحکیم وحدت و بی اخلاقی ها و کثافت کاریهایی که هیچ نبود جز آروغ غذای سرو شده سروش. یادمان مانده است بیانیه بهار بغداد و علنا ایستادن در مقابل آرمان تاریخی ایران که ایرانی می تواند و خوب یادمان است که مناسبات بین دانشجویان به چه سطحی از ابتذال کشیده شد و...آری دکتر سروش در سر سفره خود که فقط بر سر کینه با جمهوری اسلامی قوتی به خورد نسل ما و قبل از ما داد جز این نکاشت که دیدیم. حکایت مذهب خصوصی و دین فردی یعنی کنار گذاشتن قیام علیه ظلم و پیش بردن پروژه های دون فردی. مذهبی که به کار نیاید پایه ای هم برای اخلاق نیست و طبیعی بود که در این دیار که اتفاقا همین آقای سروش هم جای دیگر دیدگاه هایی که آنها هم می توانستند مبانی ای برای اخلاق اجتماعی داشته باشند را به جایگاه شیطان فرستادند و به تیغ حذف همه را حذف و میخکوب و بایکوت کردند و در کتابهای درسی راهنمایی و دبیرستان بی مبناترین و نازل ترین دیدگاه های دینی را دین معرفی کردند و آنرا پشتوانه اخلاق اجتماعی و تلاش برای عدالت و آزادی عنوان کردند ( بدترین آن تلاش حداکثری وانبوه برای اثبات خدا )، وقتی همین سروش بر همین دیدگاه ضعیف ارائه شده توسط خودش شورید و در دهه نسل ما دین را ایستادن و در جا زدن آموزاندند، اخلاق هم پشتوانه خود را از دست داد و دین مساوی قرائت حکومت شد و حکومت هم مظهر دین و چه جای آنکه این چنین افول را در دانشگاه بخصوص جنبش دانشجویی آن به نظاره ننشینیم؟! 2. اما نگاه بالا از سوی بسیاری از روشنفکران دینی ای که سروش را در سنت سید جمال تا شریعتی نمی دیدند در سالهای اخیر به عناوین مختلف بیان گشت که به خصوص می توان به بخش هایی از مقاله آقای صابر تحت عنوان هویت فرار اشاره کرد. اما کمتر چیزی که عنوان شد و به نظر نگارنده ضربه سنگین تری از مورد بالا بود که تقریبا سروش یک تنه افتخار آن را بر دوش می کشد مارکسیست کشی و مارکسیست ستیزی او بود. درباره نکته اول می توان گفت بالاخره در ایران مذهب برای رفتن سنتی بسیار ریشه دارتر از تاریخ عمر سروش داشته است و خیلی ها نیز با بهره گیری از آن سنت چه در دیدگاه چه در منش و رفتار تماما در دامان سقوط سروشیسم نغلطیدند. و انسانهایی بودند که با ایستادن بر سنت روشنفکری از سید جمال تا بازرگان و طالقانی و شریعتی از یک سو و مذهب مقاومتی که در بسیاری از نیروها خصوصا آیت الله منتظری و ملی مذهبی ها در این سه دهه رقم خورد، همچنان مذهب را برای زندگی یافتند و عنوان کردند و بغضا رقم زدند. اما حکایت مارکسیست کشی و مارکسیس ستیزی تقریبا همه را در نوردید. از ماجرای تلخ انقلاب فرهنگی که مربوط به نسل ما نمی شد بگذریم باید اعترافی بس دردناک کنم. حواله دادن یکی از مهمترین سنت های فکری، مبارزاتی در جهان امروز ، سنت مارکسیسم، به زباله دان و شیطان و آنچنان بر قبح آن کوبیدن در منش و دیدگاه سروش، نسل ما را ( منظورم دانشجویان تحت عنوان مذهبی است ) از بهره گیری از این سنت به کل محروم ساخت. کجای جهان دانشجویان از این سنت خود را بی نیاز می دانسته اند و می دانند که در ایران این اتفاق افتاد. محروم کردن دانشجوی آرمان دار از این سنت که به حق هنوز هم طلایه دار بهترین و دقیق ترین نقدها بر نظام سلطه در جهان است چه چیزی به ارمغان آورد...هیچ جز سیطره آرام آرام فضای کثیف و ماقبل انسانی نولیبرالیسم بر دیدگاه ها و رفتارهای نسل ما. آری نسل ما محروم شد از نظرات مارکس تا بوردیو و فرانکفورتی ها و... این به معنای پذیرش آنها نیست چرا که سخن از پذیرش هم نبود.سخن از خوانش و آموختن بود. به نظرم علی افشاری خیلی منطقی سر از همکاری با دختر چنی در آورد. یا تحکیمی ها به درستی شاگردی پس دادند که آرزو کردند که آمریکا به مانند عراق برای ایران دموکراسی؟!! بیاورد. به واقع نگارنده با تمام حس و درد خود این را می گوید که اگر در دوران دانشجویی اش خوانشی هم مثلا از سنت مبارزاتی و فکری بسیاری چون میشل بن سایق داشت اینچنین هر روز در گیر و دار تضادها این همه غلط در دیکته هایش نداشت. آقای سروش ما را به واقع از جلال و صمد و شریعتی و ...هم دور کرد. از خوانش آنها حال بهره گیری یا انتقادی. طرفه آنکه وقتی دیدگاهی در مورد سلطه جهانی نیابی دلیلی هم ندارد بر ملیت مترقی و دستاوردهایش از ستارخان و باقرخان و میرزا کوچک و از همه مهمتر مصدق بایستی و وقتی این میدان به کودک بازی کسانی چون قوچانی هم در این اواخر مزین شد معجونش این شد که بله ماکیاولی و دیدگاهش گمشده ماست.؟!!! وا اسفا. ادامه دارد |+| نوشته شده توسط مهدی پوررحیم نجف آبادی در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 | موضوع: |
|
|